تبلیغات
مطالب اینترنتی - پرواز قاصدک‌ها
مطالب اینترنتی
جمعه 31 فروردین 1397 :: نویسنده : نویسنده



پرواز قاصدک‌ها


کودک و نوجوان > فرهنگی – اجتماعی – داستان > فاطمه سرمشقی:
رعد و برق که می‌زد، چه باران می‌آمد، چه نمی‌آمد، می‌زدیم بیرون و اصلاً برایمان مهم نبود بارانی که الآن قطره‌قطره می‌آید، ممکن است چند دقیقه‌ی بعد تبدیل شود به تگرگ.

آن روز صبح هم که ابرها آمدند، توی بالکن خانه‌ی ملیحه‌این‌ها قرارهایمان را گذاشتیم؛ اولین برق که در آسمان می‌افتاد و صدای رعدش شیشه‌ی پنجره‌مان را می‌لرزاند، راه می‌ا‌فتادیم.

زری گفت: «تا آن‌موقع، آن‌قدر وقت داریم که برویم خانه و سبدهایمان را برداریم.»

قدم‌هایم را تند کردم که قبل از اولین رعد به خانه برسم. هنوز سر کوچه نرسیده بودم که مَدادی را دیدم. جوری نگاهم کرد که انگار بخواهد بپرسد: «امروز هم می‌روید؟»

فکر کردم دوست دارد همراهمان بیاید. خودم هم بدم نمی‌آمد یک‌بار با خودمان ببریمش، اما زری و ملیحه قبول نمی‌کردند. اگر مادرهایمان می‌فهمیدند مدادی را هم برده‌ایم، محال بود دیگر اجازه بدهند برویم.

مادر خودم هم با این‌که مدادی را خیلی دوست داشت و به قول خودش جای پسر نداشته‌اش بود، هیچ‌دلش نمی‌خواست وقتی با زری و ملیحه جایی می‌رویم، او را هم ببریم؛ اما وقت‌هایی که کش‌بازی یا لی‌لی یا بالا بلندی یا حتی قایم‌موشک بازی می‌کردیم، نگاهش را مهربان می‌کرد و می‌گفت: «مدادی را هم بازی بدهید. گناه دارد بچه.»

مدادی همیشه گرگ می‌شد. نمی‌توانست هیچ‌کداممان را بگیرد یا پیدا کند و ما غش‌غش می‌خندیدیم.

گفتم: «برو خانه. من هم زود برمی‌گردم.»

همان‌جور ایستاده بود و چشم دوخته بود به نوک دماغم. همیشه آدم‌ها را جوری نگاه می‌کرد که انگار زل زده به نوک دماغشان.

گفتم: «برایت قاصدک می‌آورم.»

نگاهش را از نوک دماغم کند، لبخند زد و از سر کوچه برگشت. همه به رفت‌و‌آمدهای بی‌صدای مدادی عادت کرده بودیم. از صبح که بیدار می‌شد، توی کوچه پس کوچه‌های ده پرسه می‌زد تا وقتی که گرسنه می‌شد.

آن وقت جلوی اولین خانه‌ای که می‌رسید، می‌ایستاد، تا کسی از لای پنجره یا در ببیندش و بگوید: «مدادی این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ صبحانه خورده‌ای؟» و او جوری نگاه کند که یعنی نه.

آن‌وقت در را باز کنند و مدادی یک راست برود طرف سفره. یک گاز از لقمه‌ی نان و پنیرش بزند و یک هورت چای شیرین بخورد. صبحانه‌اش هم که تمام شد، همان‌جا بی‌آن که تکان بخورد، بنشیند و زل بزند به تلویزیون.

بعد یک‌دفعه انگار که اتفاقی افتاده باشد یا چیزی یادش آمده باشد از جا می‌پرید، کفش‌هایش را پا کرده و نکرده از خانه می‌آمد بیرون و می‌رفت طرف مسجد.

همان‌جا زیر درختی می‌نشست که می‌گفتند چند صد سال از عمرش می‌گذرد و پر بود از پارچه‌های رنگی که به شاخ و برگ‌هایش بسته بودند. چشم می‌دوخت به رقص و بازی تکه پارچه‌های رنگی و با انگشت‌های دستش بازی می‌کرد، جوری که اگر کسی از دور نگاهش می‌کرد، فکر می‌کرد دارد چیزی را می‌شمرد.

ناهار را همیشه خانه‌ی ما می‌خورد؛ اما یادم نمی‌آید هیچ‌وقت با ما سر یک سفره نشسته باشد. همین که سفره را جمع می‌کردیم و بابا پاهایش را دراز می‌کرد و می‌گفت: «عزیز یک لیوان چای بیاور.» سر و کله‌اش پیدا می‌شد.

مامان اول چای بابا را می‌آورد و بعد برای مدادی دوباره سفره پهن می‌کرد. می‌گفت از پسر نداشته‌اش بیش‌تر دوستش دارد. مدادی ناهارش را می‌خورد. همان‌جا نشسته چرت میزد. بابا می‌گفت: «انگار کوه کنده.» مامان لب ور می‌چید که یعنی: «گناه دارد بچه!»

صدای اولین رعد که بلند شد سبد را برداشتم. مادر گفت: «اگر مدادی را توی راه دیدی بگو بیاید خانه. زیر باران نماند.»

هیچ‌وقت زیر باران نمی‌ماند. همیشه کسی پیدا می‌شد و دستش را می‌گرفت و می‌بردش خانه. انگار همه‌ی ده پدر و مادرش بودند.

مامان می‌گفت: «مادرش همان که مدادی به دنیا آمد، مرد.» و گوشه‌ی روسری‌اش را می‌کشید به چشم‌هایش: «زن خیلی خوبی بود. اگر بود مدادی الآن این جور…» باقی حرفش را قورت می‌داد.

هروقت می‌پرسیدم: «بابایش چی؟» مامان شانه‌هایش را بالا می‌انداخت و می‌گفت: «کسی چه می‌داند؟ می‌گویند دیوانه شد. من که بعید می‌دانم. مدادی چهار،‌ پنج سال بیش‌تر نداشت که گم و گور شد.»

وقتی رسیدم، ملیحه و زری مثل همیشه زودتر از من ایستاده بودند و سبدهایشان را دست به دست می‌کردند.

زری گفت: «رعد و برق به این گندگی! پس چرا باران نمی‌بارد؟»

ملیحه با آرنج زد به زری: «عجله نکن.» و سرش را برگرداند طرف من. پلک چشم راستش باز پرید. گفت: «باز دنبال مدادی بودی؟»

سرم را تکان دادم که یعنی بله!

زری گفت: «رفت خانه‌ی سمانه این‌ها. خودم دیدم.»

زری دو سالی از من و ملیحه بزرگ‌تر است. فکر می‌کند مدادی خودش را به لالی زده است. می‌گوید خودم حرف‌زدنش را دیده‌ام.

ملیحه گفت: «یادمان باشد برایش قاصدک پیدا کنیم.»

نمی‌دانم این گل‌های قاصدک را چه کسی به سر مدادی انداخت. هرجا گل قاصدک می‌دید، دنبالش می‌دوید. جوری نگهش می‌داشت که قاصدک له نشود. دستش را می‌آورد جلوی دهانش و آرام لای انگشت‌هایش را باز می‌کرد. لب‌هایش را جوری باز و بسته می‌کرد که انگار دارد در گوش قاصدک حرف می‌زند.

بعد دست‌هایش را بازتر می‌کرد. قاصدک را نگاه می‌کرد. از آن نگاه‌های طولانی. بعد قاصدک را فوت می‌کرد، می‌ایستاد و رقصش را در هوا نگاه می‌کرد.

زری یک‌بار گفته بود: «راه‌رفتن خودش هم مثل قاصدک است.»

ملیحه گفت: «هرکس امروز اولین قارچ را پیدا کند…»

زری جیغ کشید و دوید. من و ملیحه همان‌جا ایستادیم و نگاهش کردیم که خم شد و با دست‌هایش خاک را کنار زد و بی‌آن‌که چیزی از دل خاک دربیاورد، بلند شد. دست‌هایش را به دامن کشید و گفت: «رعد و برقی که بارانش این باشد، قارچ‌هایش هم همین می‌شوند.»

ملیحه گفت: «یعنی قارچ‌های سمی هم با صدای رعد و برق بیرون می‌آیند از خاک؟»

داشتم دنبال جوابی برای ملیحه می‌گشتم که یک‌دفعه صدایی گوش‌هایم را پر کرد. صدایی که از تمام رعد و برق‌هایی که تا به حال شنیده بودم، بلندتر بود، اما حتم داشتم صدای رعد نیست. صدا آن‌قدر خفه بود که انگار از زیر زمین می‌آمد. انگار یک مار، یک اژدها یا یک همچین چیزی زیر زمین دارد عربده می‌کشد، می‌خزد و جلو می‌آید.

زری محکم زد پشتم: «بخواب زمین.»

زمین انگار می‌خواست دهان باز کند و آن مار یا اژدها یا هر چه را که بود، بیندازد بیرون. انگار دلش داشت از ترس می‌لرزید.

صدای گریه‌ی ملیحه و زری را می‌شنیدم؛ اما نمی‌توانستم خودم را از زمین بکنم. ملیحه گفت: «زلزله بود به گمانم.» زری دو دستی کوبید توی سرش. کلمه‌ها لابه‌لای گریه‌اش گم شدند. می‌دیدمشان که می‌دوند طرف ده؛ اما نمی‌توانستم بلند شوم؛ حتی وقتی ملیحه ایستاد و جیغ زد: «بلند شو!»

ملیحه دستش را دراز کرد طرفم. انگشتانش داشتند می‌لرزیدند. صدای برخورد دندان‌هایش را می‌شنیدم: «تو را به خدا بلند شو!»

به ده که رسیدیم دیگر نمی‌دانستم این صدای هق‌هق من است یا ملیحه یا زری که دیگر حتی نمی‌دیدمش. گفتم: «ملیحه این‌جا کجاست؟» صدای هق‌هق بلندتر شد.

یاد مادر افتادم که گفته بود به مدادی بگو بیاید خانه و من حتی دنبالش نگشته بودم…

* * *

صدای رعد و برق که بلند شد، مادر گفت: «خدا کند باران ببارد.»

فکر کردم زری از کجا شنیده بود که رعدهایی که باران ندارند، قارچ‌های سمی می‌رویانند؟

مادر گفت: «شاید باران این آتش را خاموش کند.» و رو کرد به خانه‌هایی که در آتش می‌سوختند.

گفتم: «خانه‌مان…»

مادر گفت: «هر چی هم مانده بود، در این آتش می‌سوزد.» و دماغش را کشید بالا و چشم‌هایش را با گوشه‌ی روسری‌اش پاک کرد.

زری و ملیحه در چادرهای کنار ما بودند. رعد و برق که زد، هیچ‌کدام حتی سرهایشان را از چادر بیرون نیاوردند.

مادر گفت: «برو به زری بگو بیاید چادر ما!»

از چادر که بیرون آمدم ملیحه هم دم در چادر زری ایستاده بود. زری گوشه‌ی چادر نشسته بود و به روبه‌رو نگاه می‌کرد. جوری که انگار بخواهد التماس کند چیزی نگوییم. یاد مدادی افتادم که هیچ‌وقت حرف نمی‌زد و همیشه از نگاهش باید می‌فهمیدیم چه می‌خواهد بگوید. فکر کردم نکند زری هم دیگر حرف نزند.

ملیحه گفت: «تا بابایت بیاید، بیا چادر ما!»

زری چشم‌هایش را بست: «سبد را که برداشتم، گفت شب قارچ‌پلو داریم.»

صدای زری را که شنیدم، نفس عمیقی کشیدم. ملیحه گفت: «تو که قارچ‌پلو دوست نداشتی.»

زری گفت: «ولی امشب هوس قارچ‌پلو کرده‌ام.» سرش را گذاشت روی زانوهایش که تکان‌تکان می‌خوردند.

دم چادر خودمان که رسیدم، صدای پدر را شنیدم: «بیچاره‌ها همه‌شان از دنیا رفته‌‌اند. هم خودش هم پسرها. زری هم شانس آورده که خانه نبوده!»

همان‌جا، دم در چادر ایستادم و سعی كردم صورت مادر زری و برادرهایش را تصور کنم که صدای مادر را شنیدم: «مثل پسر نداشته‌ام دوستش داشتم.»

پدر گفت: «هنوز زنده بود. وقتی بغلش کردم جوری نگاهم کرد و به نوک دماغم خیره شد که انگار بخواهد بگوید: بابا!»

مادر گفت: «برایش یک قبر جدا درست می‌کنیم.» و هق‌هقش بلند شد.

پدر گفت: «روی قبرش می‌نویسیم این‌جا محمدهادی خوابیده است که مثل قاصدک‌ها بی‌صدا رفت.»

همان‌جا دم در چادر می‌نشینم و فکر می‌کنم به آسمانی که آن روز پر بود از رعدوبرق‌های بی‌باران و قاصدک‌هایی که یکی‌یکی در آسمان می‌رقصیدند و می‌خرامیدند و معلوم نبود به کجا می‌روند.

همان‌جا می‌نشینم و فکر می‌کنم چرا تا آن‌روز نمی‌دانستم اسم مَدادی، محمدهادی است؟


تصویرگری: الهام درویش



لینک منبع

مطلب پرواز قاصدک‌ها در سایت مفیدستان.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نویسنده
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :